|
خدایا انکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنهاییش تنهایش نگذار
|


.........................






...
و گاهی افتادن در گرداب .. گرداب پریشانی و روزمرگی ..
و به سوگ نشستن برای خدای از دست رفته ات..
و ناگهان دوباره می آید .. از میان تمام نا امیدی ها ..! باز پیدایش می کنی!!..
و گاهی دست و پا می زنی در میان پنجه های سرد نا امیدی و گناه ..
و تقلا می کنی که آزاد شوی ولی در آخر ، تسلیم می شوی و
با چشمانی اشک آلود فقط ذره ذره جان دادن خودت را به تماشا می نشینی..
.. و خدایی که در این نزدیکیست .. لای گلهای حیاط ..دستت را می گیرد!!
پ.ن: و دلی که می گیرد .. و فقط دلش شکستن و هیچ شدن می خواهد..
پ.ن: و می فهمم که همین دوستان نادیده ی دنیای نامرئی مجازی،
تمام زندگی ام بودند و نمی دانستم !!..
خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟
هوا باراني بود خدا از هميشه به من نزديکتربود
خدا اهسته در گوشم زمزمه کرد:
اي انسان تو گذر صادقانه را از ياد بردي
حتي نگاه کردن به شبنم در يک صبح روحاني را فراموش کرده اي
اي انسان ملائکه بازگشت دوباره تو را به گوهر وجودي ات را چشم انتظارند
اين ها رو گفت و همه جا ساکت شد...........
من اين بار اشک ديدگان دنيوي ام را نابينا ساخته بود
ولي از هميشه بينا تر بوديم
با صدايي لرزان اما ملکوتي مانند هميشه فقط توانستم بگويم:
خدايا مرا ببخش!

خدا جون منو ببخش!
شوخی
مثل شوخی
راهبه ها دست خون آلود شسته به آب پاکآب پاک به هم می پاشند
شوخی
مثل شوخی
قاتلانبه تلنگری
خون به چهره ی هم می پاشندو تفنگ پر بر
شقیقه های خالی هم می گذارندشوخی
مثل آب بازی بچه ها
که هیچ به
آینده نمی اندیشندشوخی
، مثل زندگی امو دستانی که بخواهی نخواهی
خون آلود
می شوند ...
گاهی انقدر به همه شک می کنم که به مرض جـــنون می رسم .. درست مثل الان!!
گاهی حـــالم از زندگی به هم می خـــوره.. درست مث الان!!
گاهی از این آدمی که هستم تعجـــب می کنم .. نمی تونم بشناسمش .. درست مثل الان!!
زندگی چون قفسی ست
قفسی تنگ پر از تنهایی
و چه خوب است غفلت آن زندانبان ..
و بعد هم پـــرواز!!...
کاش این زندانبان اجازه ی رهایی رو بهم می داد .. احتیاج دارم بهش ..
رهایی .. از این شـــوخی تلخ خـــداوند!...
درختی به بلندای افــکار تو نیاز دارم
تا خود را از آن بیـــاویزم
و یا دریایی به عمق دلم
تا در آن غـــرق شــوم...
کی گفته "به دنیـــا بگوییـد بایســتد" ؟؟؟!!!!!!!
خواهشآ نه !
به دنیــا بگویید نایســتد!!! زدتر برود تا آبــرویمان نرفته!!!...
دارم به هذیان می افتم
چرا نمی میرم پس
وقتی می دانم پس از مرگ من هم
نوشدارویی نخواهد رسید ...
گویا هنوز خیالباف و کودک و احمق مانده ام ...
بعد از آنکه
شب آمد و شب رفت
ســتاره ای در دست هایت گذاشتم
و گفتم :
"یــــادم تو را برای همیــــشه فراموش.."
به خود که آمدم ، دیدم
هم تو رفتـــه ای و هم ســـتاره را از دست داده ام .
....
حالا هرچه بیشتر به دنبال آن ســـتاره ی بی آسمان می روم
کمتر به دست های تو می رسم ..
اما همین امروز به خانه که بر می گشتم ،
پشت شیشه ی مغازه ای در دو نبش بعـــدازظهــــر و غــــروب
تکه کاغذی چسبیده بود :
"یک عدد ســـتاره پیدا شده ! صاحبش با دادن تنها یک نشانی ، بیاید و آن را ببرد!"
اما دیگر چه فایده ؟!...
حالا که دست های تو را از دست دادم
چه فرقی می کند
که یک آســـمان هم بی ســـتاره باشــد ...
برای شخص خاصی نیست...!
خدایا
خدايا تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني ولي من به كوچيكي توبه اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم ...............
گفتي خدافظ ...
گفتم خدافظ...
گفتي پشيموني...
گفتم که هرگز...
نفس بريده...
دستايه لرزون...
اشک تويه چشمام ...
حيف نگفتم بمون ...!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از من جدا می شود و یکراست
در کوچه پس کوچه ها پرسه می زند ، روح آشفته ی من در خواب ...