|
خدایا انکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنهاییش تنهایش نگذار
|
آزارم می دهی .. به عمــد ..
اما من آنقدر خســـته ام ، آنقدر شکسته ام که هیــچ نمی گویم ..
نه گله ای ..
نه شکــوه ای ..
حتی دیگر رنجـــیدن هم از یادم رفتـــه است .
...
دیگر چیزی برای دل بستــن نمانده است .
انتظار بی مفهـــوم است .
نه کینــه ای ، نه بغضـــی ، نه فریـــادی .
فقط صدای چک چک باران ...
اینمــنم که روی وسعـــت زمیــن می گـــریم ....
این روزها ذهنم آشفته تر از آن است که بتوانم حسی را منعکس کنم .
آن چنان که افکار خط خطی ام مرا به کابوس های شبانه می خواند ! مرا بیشتر از پیش تجزیه می کند ! ـــ و من نمی خواهم تبخیر شوم انگار! گاه ، گاه ... در سازشم با محیط خدشه ای وارد می شود ، و دلیلی برای آسان بودنم نیست حالا ! ــ لحظه به لحظه در پیچ جاده تردید می کنم .. این روزها زبانم کاملا از گفتن عاجز است . و نگاهم گویای هزاران حس بی نقطه ! ای کاش سرنوشت ورق می خورد و این بار روی اشک های من شرط بندی نمی کرد !
حادثه ی شومی که در حال وقوع است ،
گاهی وقت ها نـــگاه سرشار است از فــــریاد ولی لبخند ...
و بــازهم لبخند ...
و نمی دانم تا کی بایـــد بخـــندم ؟؟...
و خدایم که خود را پشت بوته ی افکارم پنهان می سازد
سایه اش مرا می ترساند ...
بیرون بیا ...
ای نزدیک ...

سرما ...
سکوت ...
آغاز شیکی ست برای شروع یک روزمرگی تلخ ..
طعم گسش را حس می کنم ..
مثل قهوه ی سردی که حالم را به هم می زند ...
پنجه های سردی که روی گلویم حس می کنم
و نفس های آرام من ، که سردند ...
آرام و باوقار راه می روم ..
به شعاع روزمرگی هایم ... تا لمس پنجه های سرد ، فشار نشوند .
آغاز شیکی ست
ــ مثل تصویر یخ زده ی پرنسسی تنها،توی بالاترین نقطه ی برج قلعه،پشت پنجره ی زمستان ــ
یک تصویرتحسین برانگیز!...
...
به جهنم که روزمرگی خردلی رنگم را آغاز می کنم
در میان پنجه های سرد...
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد؟ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟
زندگی سه چيز بيشتر نيست:
۱) به اجبار به دنيا آمدن
۲) با غم زيستن
۳) با آرزو مردن
بر سنگ مزارم بنويسيد:
که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش
نمي دانم چه مي خواهم خدا يا به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد خدا را بس كن اين ديوانگي ها.
حس غريب پاييز
شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد
غنچه شوقي به شکوفا شدنش نيست دگر با خبر گشته که دنيا چه فريبي دارد
خاک کم اب شده مثل کويري تشنه شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد
سيب هر سال در اين فصل شکوفا مي شد باغبان کرده فراموش که سيبي دارد
در دل باغ چه رازيست که در فصل بهار باز از زردي پاييز نصيبي دارد.
هيچکس نمي تواند راه رفته را برگردد و دوباره آغاز کند.
ااما همه مي توانند همين حالا آغاز کنند و پاياني ديگر را براي راهشان برگزينند.
دلتنگي
من از طنين صداي باد مي لرزم
و باد به دور تنهايي انگشتان من زوزه مي كشد
من از آواز گامهاي رذالت در سياهي مي ترسم
و باد فانوس مرا برده است
من از ميزگرد هستي شناسان در سوي بن بست اين كوچه ها مي هراسم
و باد به دور روزنه هاي هستي من ديوار كشيده است.
امروز با شاخه گلي يادم کن
به جاي سيل اشکي فردا بر مزارم ميريزي
امروز با تبسم مختصري شادم کن
امروز که در نزد توام مرحمتي کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت.
بوسه
دردو چشمش گناه مي خنديد بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش شعله يي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه يي روي سايه يي خم شد در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه يي لغزيد بوسه يي شعله زد ميان دو لب.
بر خاك سرد خفته بودم
با بانگ اميدت چه بي تابانه از خاك بر شدم
نزديك ها اميدي بر نمي داد
چه عاشقانه به دورها نگريستم
و دورها چه بي صبرانه از پس نگاه منتظرانه ام
محو مي شدند
و هنوز از باور عاشقانه ام تهي نشدم
كه غريبانه از خاک پر شدم.
