تبليغاتX
تنهای تنها
خدایا انکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنهاییش تنهایش نگذار

 

خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟

 

                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 19:40  توسط مهگل  | 

 

هوا باراني بود خدا از هميشه به من نزديکتربود
 خدا اهسته در گوشم زمزمه کرد:
اي انسان تو گذر صادقانه را از ياد بردي
  حتي نگاه کردن به شبنم در يک صبح روحاني را فراموش کرده اي
اي انسان ملائکه بازگشت دوباره تو را به گوهر وجودي ات را چشم انتظارند
اين ها رو گفت و همه جا ساکت شد...........
من اين بار اشک ديدگان دنيوي ام را نابينا ساخته بود
ولي از هميشه بينا تر بوديم
با صدايي لرزان اما ملکوتي مانند هميشه فقط توانستم بگويم:
خدايا مرا ببخش!

                     

خدا جون منو ببخش!

                

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:50  توسط مهگل  | 

 شوخی

مثل شوخی راهبه ها

دست خون آلود شسته به آب پاک

آب پاک به هم می پاشند

شوخی

مثل شوخی قاتلان

به تلنگری خون به چهره ی هم می پاشند

و تفنگ پر بر شقیقه های خالی هم می گذارند

شوخی

مثل آب بازی بچه ها

که هیچ به آینده نمی اندیشند

شوخی ، مثل زندگی ام

و دستانی که بخواهی نخواهی

خون آلود می شوند ...

 

                                  

   

                                        

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 17:19  توسط مهگل  |