|
خدایا انکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنهاییش تنهایش نگذار
|






...
و گاهی افتادن در گرداب .. گرداب پریشانی و روزمرگی ..
و به سوگ نشستن برای خدای از دست رفته ات..
و ناگهان دوباره می آید .. از میان تمام نا امیدی ها ..! باز پیدایش می کنی!!..
و گاهی دست و پا می زنی در میان پنجه های سرد نا امیدی و گناه ..
و تقلا می کنی که آزاد شوی ولی در آخر ، تسلیم می شوی و
با چشمانی اشک آلود فقط ذره ذره جان دادن خودت را به تماشا می نشینی..
.. و خدایی که در این نزدیکیست .. لای گلهای حیاط ..دستت را می گیرد!!
پ.ن: و دلی که می گیرد .. و فقط دلش شکستن و هیچ شدن می خواهد..
پ.ن: و می فهمم که همین دوستان نادیده ی دنیای نامرئی مجازی،
تمام زندگی ام بودند و نمی دانستم !!..