تبليغاتX
تنهای تنها - ستاره ی من دستهای تو
خدایا انکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنهاییش تنهایش نگذار

بعد از آنکه

شب آمد و شب رفت

ســتاره ای در دست هایت گذاشتم

و گفتم :

"یــــادم تو را برای همیــــشه فراموش.."

به خود که آمدم ، دیدم

هم تو رفتـــه ای و هم ســـتاره را از دست داده ام .

....

حالا هرچه بیشتر به دنبال آن ســـتاره ی بی آسمان می روم

کمتر به دست های تو می رسم ..

اما همین امروز به خانه که بر می گشتم ،

پشت شیشه ی مغازه ای در دو نبش بعـــدازظهــــر و غــــروب

تکه کاغذی چسبیده بود :

"یک عدد ســـتاره پیدا شده ! صاحبش با دادن تنها یک نشانی ، بیاید و آن را ببرد!"

اما دیگر چه فایده ؟!...

حالا که دست های تو را از دست دادم

چه فرقی می کند

که یک آســـمان هم بی ســـتاره باشــد ...

 

                          

برای شخص خاصی نیست...!

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 17:52  توسط مهگل